عشق آمد از روزن دل شور و شوق و غم و درد و اندوه. و در آمیخت به هم تا که معجونی شد . مزه اش تند و ملس با حضوری لبریز و هوایی مطبوع مثل موسیقی بود مثل گل مثل درخت . مثل پر پر زدن پروانه مثل احساس گیاه از باران مثل خواب دم صبح یا تبی هذیانی در شب کودکی ام مثل چیزی که نمی دانم چیست مثل حسی رنگین آمد و خانه ی دل را آغشت و دگر پاک نشد.
مانی |
|
۱۳٩٠/٥/٢٩ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
اشتباه
رفته بودم توی دانشکده؛ تنها با خود. همه در ها بسته. همه جا قفل و کلید. سلف بسته شده بود. تریا هم تعطیل. نه ز آ قای مؤزن اثری بود؛ نه از اسما عیل. نه ز استاد علیزاده خبر بود؛ نه از دکتر زاد. پیش خود گفتم : شاید علم تعطیل شده. یا زمان برگشته؛ به قرون وسطی. یا که شاگردِ دبستان جهالت شاید؛ دفتر دانش انسان ها را؛ پاره کرده ست و سپرده ست به باد. ظهرِ سوزانی بود. و هیونِ خورشید؛ با تمام هیبت؛ بازدمِ گرمِ خودش را به زمین پف میکرد. گاهگاهی نسیم جنکی؛ از سر شاخة سر سبزِ چناری؛ سرکی می جنباند. و خزان های پراکندة تابستانی؛ زیر سر پنجة خوش رقص نسیم؛ پچ پچی شیرین داشت. متحیر شده بودم. گردشِ چرخ رمان؛ در کفِ دستم متوقف شده بود. نور؛ با حضو ری انبوه؛ از میانِ الکِ سبرِ درختانِ بلند؛ بر کفِ صلبِ زمین می پاشید؛ با خودم گفتم : نکند؛ اشتباه آمده ام. یا که دانشکده جایی دگر است. تکیه دادم به چناری سر سبز. سرِ خود را بفشردم در دست. با سر انگشتِ خیال؛ ذهن را کاویدم. یادم آمد جمعه ست. همه جا تعطیل اسنت. |
|
۱۳۸٧/۳/٦ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
اشتباه
رفته بودم توی دانشکده؛ تنها با خود. همه در ها بسته. همه جا قفل و کلید. سلف بسته شده بود. تریا هم تعطیل. نه ز آ قای مؤزن اثری بود؛ نه از اسما عیل. نه ز استاد علیزاده خبر بود؛ نه از دکتر زاد. پیش خود گفتم : شاید علم تعطیل شده. یا زمان برگشته؛ به قرون وسطی. یا که شاگردِ دبستان جهالت شاید؛ دفتر دانش انسان ها را؛ پاره کرده ست و سپرده ست به باد. ظهرِ سوزانی بود. و هیونِ خورشید؛ با تمام هیبت؛ بازدمِ گرمِ خودش را به زمین پف میکرد. گاهگاهی نسیم جنکی؛ از سر شاخة سر سبزِ چناری؛ سرکی می جنباند. و خزان های پراکندة تابستانی؛ زیر سر پنجة خوش رقص نسیم؛ پچ پچی شیرین داشت. متحیر شده بودم. گردشِ چرخ رمان؛ در کفِ دستم متوقف شده بود. نور؛ با حضو ری انبوه؛ از میانِ الکِ سبرِ درختانِ بلند؛ بر کفِ صلبِ زمین می پاشید؛ با خودم گفتم : نکند؛ اشتباه آمده ام. یا که دانشکده جایی دگر است. تکیه دادم به چناری سر سبز. سرِ خود را بفشردم در دست. با سر انگشتِ خیال؛ ذهن را کاویدم. یادم آمد جمعه ست. همه جا تعطیل اسنت. |
|
۱۳۸٧/۳/٦ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| melody |
ای کاش نگاهت به نگاهم گذری داشت پروانه پر سوخته ات بال و پری داشت ای کاش نمی دیدمت ای کولی سرکش یا این دلکم سر به هوای دگری داشت صد بادیه عشق در این راه بریدیم وله مپندار که هیچم ثمری داشت آن شب که دلت با دل من بود چه خوش بود در بزم طرب سفره دل ماحضری داشت گنجشک دلت در قفس سینه تنگت با این دل ویران شده ام سرو سری داشت بود آن شب قدری که دگر باره نیامد فریاد چنین فاصله افکن سحری داشت من دست دعا برده به مهتاب شبانه انگار نه انگار دعایم اثری داشت آن قهقه مستانه و آن نرگس بیمار گویا خبر از فتنه دور قمری داشت پنداشت نگاهت نگهم با تو به جنگ است غا فل که نشان از نگه محتضری داشت گشتم همه جا در به در و خانه به خانه گویی که نه از دلبرکم کس خبری داشت مانی |
|
۱۳۸٧/٢/۳۱ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
بي تو بي تو از آمدن چلچله ها ؛ از باران؛ بي تو از رقص اقاقي در باد؛ بي تو از گردش ماهي در حوض؛ خبري نيست كه نيست. بي تو حتي گل سرخ گلدان؛ غنچه اي داد وليكن نشكفت. ماني |
|
۱۳۸٦/۱۱/۱٤ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
تقاضا هزار بار به فریاد گفتمت که نرو نرو که بی تو بنفشه دگر نمی روید نرو که بی تو قناری دگر نمی خواند نرو که بی تو مرا طاقت جدایی نیست نرو که بی تو مرا با کس آشنایی نیست مرا که کودک قلبم به گریه دمساز است مرا که طفل دلم با دل تو همراز است کس دگر نتواند که رام خود سازد *** تو رفتی و دل من ماند و رنج و تنهایی تو رفتی و همه گلهای باغ پژمردند تو رفتی و همه جا هرم جانگداز عطش زبانه زد و گیاهان ز تشنگی مردند تو رفتی و همةکوچه های شهر ما زبوی عطر تنت بی نصیب و بی بر شد *** در آن غروب غم افزا که شهر شد بی تو ز سنگ سنگ خیابان و کوچه مان تنها گذشتم و همه جا بوی تلخ تنهایی و انعکاس هزاران قدم که بنهادی به خاک کوچه به ذهنم عجین شد با هم از امتداد خیابان خلوت دلگیر گذشتم و همه جا جای خنده ات خالی و میز شام دریغا که از تو خالی بود چگونه با تو بگویم مرا چه حالی بود؟ اگر تو باز نگردی در این شب غمناک به اشک یخ زدة شمع روی میز شام که شعله خواهد زد؟ اگر تو باز نگردی تمام چلچله ها اگر تو باز نگردی تمامی گلها زغصه خواهند مرد تمام پنجره ها لب ز خنده خواهند بست اگر تو باز نگردی به کودک قلبم دگر کسی به محبت سخن نمی گوید سراغ گم شده ات را کسی نمی جویدمانی |
|
۱۳۸٦/۱۱/٩ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| دير |
آمدي اما چرا دير آمدي؟ شاد رفتي وه چه دلگير آمدي تا غلام حلقه در گوشم كني با كمند زلف و زنجير آمدي آمدي تا بر حضيضم افكني لاجرم با تركش و تير آمدي از براي صيد آهوي دلم چون عقاب از بهر نخجير آمدي تا بلرزاني ستون هستيم با نگاهي همچو شمشير آمدي آمدي درد مرا درمان كني مي ندانستم به تعزير آمدي عمر من در عزلت شبها گذشت آمدي اما به تاخير آمدي ماني
|
|
۱۳۸٦/۱/٢٢ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
گفته بودي عشق را تفسيركن اين اين كلام ناب را تعبير كن عشق يعني قصة رسواييم داستان اين دل هرجاييم عشق يعني آن نگاه ناز تو عشق يعني قامت طناز تو عشق يعني آن كلام خوشگلت عشق يعني ريشه ات ؛آب وگلت عشق يعني گرمگاه سينه ات گرمگاه سينة بي كينه ات عشق يعني نغمة داوود يت گريه هاي پشت عينك دود يت عشق يعني پنجه ات بر سيم تار مثل دل در سينة من بيقرار عشق يعني رقص روح انگيز تو چرخش زيبا و سحر آميز تو عشق يعني پرپر پروانه اي تابسوزد در بر دردانه اي |
|
۱۳۸٦/۱/۱٩ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
اين دل هوس عشق دگر بار ندارد پژمرده و با يار ؛ دگر كار ندارد هرچند عزيزي و لطيفي و ملوسي دل طاقت اين چرخة تكرار ندارد ديوار بلنديست ميان من و ليلي مجنون كه توان در و ديوار ندارد اين بيرق عشق است كه افتاده نگونسار افراشتنش لطف دگر بار ندارد گر غافلة عشق فرو مانده به منزل آن را چه كنم غافله سالار ندارد |
|
۱۳۸٦/۱/۱۸ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| این وبلاگ متعلق به ماني می باشد |
|
۱۳۸٦/۱/۱۸ - بصیر | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|







